شناسه : 36099480


سال ۵۶ بود و تازه در گوشه و کنار کشور تظاهرات پراکنده شروع شده بود اما در شهر های کوچک مثل بافق هنوز خبری آنچنانی نبود و کسی جرات بردن اسم امام خمینی را نداشت.....

به گزارش صبح بافق؛ سال ۵۶ بود و تازه در گوشه و کنار کشور تظاهرات پراکنده شروع شده بود اما در شهر های کوچک مثل بافق هنوز خبری آنچنانی نبود و کسی جرات بردن اسم امام خمینی را نداشت، ما کلاس سوم راهنمائی در مدرسه کورش کبیر (ابوذر فعلی) بودیم و من مسئول برگزاری مراسم صبحگاه بودم و سبک اجرای مراسم اینچنین بود که ابتدا قرآن و سپس کلمات قصار ائمه اطهار(ع) و در پایان هم دعای مرسوم آنزمان بود .
یکروز علی اصغر حبیبیان قبل از زنگ صبحگاه یک ورق کاغذ را با احتیاط به من داد ک گفت ؛ امروز بجای اجرای صبحگاه وقتی قرآن تمام شد این کاغذ را بخوان و بلافاصله بیا بیرون مدرسه تا با هم در برویم ، وقتی کاغذ را که تا شده بود باز کردم دیدم اطلاعیه تسلیت شهادت حاج آقا مصطفی فرزند برومند امام امت بود که در آن به ملت ایران تسلیت گفته بود ، به علی اصغر گفتم اسم خمینی را ببریم سرمان را می برند ! و او گفت : دستشان به ما نمی رسد، الحاصل ، اطلاعیه را زیر بلوزم مخفی کردم و در حالیکه حالت ترس و وحشت وصف ناپذیری بر وجودم حکمفرما بود با شنیدن صدای زنگ صبحگاه به داخل اطاقک بلندگو که انتهای راهرو مدرسه و داخل اطاق آقای شکرانه (ناظم مدرسه) بود رفتم ، اصلا زمان متوقف شده بود و در وجودم غوغایی بزرگ ! قرآن که خوانده شد ، از کلمات قصار و دعای صبحگاه خبری نبود ، من شروع کردم بخواندن اطلاعیه؛ انا لله و انا الیه راجعون، فرزند برومند مرجع عالیقدر جهان تشیع بدست مزدوران و جلادان .... ، اصلا نمیدانم چطوری آنرا به پایان بردم فقط یادم هست آخرین جمله را که گفتم بدون آنکه دستگاه را خاموش کنم به بیرون اطاقک پریدم و هنوز وسط راهرو نرسیده بودم که مدیر مدرسه ،(حاج احمد آقا نوروز زاده) را دیدم که با شلاقی که در دستش بود با شتاب  به سمت من میآمد در حالیکه با تهدید و شماتت و حالتی عجیب قصد گرفتن من را داشت و من که جثه کوچک و فرزی داشتم از زیر دستش فرار کردم و بیرون مدرسه پریدم عقب دوچرخه علی اصغر و به سمت امامزاده عبدالله حرکت کردیم در حالیکه مدیر مدرسه هم پرید داخل ژیانی که داشت و پشت سر ما حرکت کرد ، خلاصه روبروی مدرسه مدرس فعلی که رسیدیم نزدیک بود ما را زیر بگیرد که علی اصغر پیچید داخل کوچه تنگ حسینیه بسمت میدان خان و آقای مدیر هم که ژیانش داخل کوچه نمی آمد سر کوچه توقف کرد و در حالیکه ما را تهدید میکرد میگفت : میدهم پدرتان را در بیاورند و .... . آنروز روز فرار ما و ترک تحصیل ما بود ، رفتیم خانه آقا سید محمد متولیان روضه خوان و پشت بام آنها داخل کنو مخفی شدیم ، یادم نیست چند روز خانه سید محمد بودیم فقط خبر آوردند که یادگاری که مامور ساواک بود رفته در خانه ما و حسین آخوند پدر شهید حبیبیان و سراغ ما را گرفته و ...
مدرسه نرفتیم و سال تحصیلی تمام شد و هر روز تظاهرات اوج می گرفت و اینچنین ما تفسیر سخن پیامبر گونه امام امت شدیم که وقتی شاه ملعون در سال ۴۲ گفته بود با چه سپاه و لشکری میخواهی با من مبارزه کنی ، فرموده بود: سربازان من داخل گهواره ها و .‌.. هستند و خدا چنین اراده فرموده بود که ما ۴۲ ای ها پس از بیش از یک دهه بعد فرمان امام را لبیک و سنگ بنای مبارزه سیاسی را بگذاریم و اینچنین شد که در ادامه راه علی اصغر را ساواک دستگیر نمود و سپس با اوجگیری انقلاب و پیروزی آن آزاد شد و در دفاع مقدس چون کبوتری خونین بال بسمت معبودش پر کشید و من نیز پس از یکسال جنگ و ستیز با بعثیون عراقی به اسارت درآمدم و با پایان یافتن جنگ ، و تحمل هشت سال اسارت به سمت وطن و زیارت تربت پاک هم کلاسی و هم رزمم ، شهید والامقام علی اصغر حبیبیان آمدم . روحش شاد و راهش مستدام .

✍آزاده سرافراز حاج حبیب حسن زاده