شناسه : 36065950


من به خاطر سخت گیری های بیجای خانواده و عشق به آزادی همه چیزم را باختم ...

به گزارش صبح بافق؛ عزیز کرده و یکی دردودنه پدر و مادرم بودم. آنها در مورد همه چیز برای من تصمیم می گرفتند، حتی در مورد کوچکترین مسائل زندگیم. در هیچ مورد حق انتخاب نداشتم، حتی به خاطر دور بودن از مدرسه ای که رشته مورد علاقه ام را داشت اجازه تحصیل در آن رشته را به من ندادند و مجبور شدم در رشته ای دیگر درس بخوانم.
دختر جوان که جهت مشاوره به کلانتری مراجعه کرده بود ادامه داد: هر چه بزرگتر می شدم این کنترل ها شدید تر می شد، مادرم مکالمه هایم با دوستانم را گوش می داد و هر کجا که می خواستم بروم حتما خودش همراهم بود و پدرم نیز مدام مراقب کارهایم بود.
قبولی دانشگاه در شهر دیگر باعث شد که جرقه فرار در ذهن من روشن شود، پدر و مادرم با تحصیلم در شهر دیگر مخالفت کردند و من به بهانه گرفتن انتقالی با هزاران ترفند تنها از شهر خارج شدم و تصمیم گرفتم هیچ وقت به خانه برنگردم.
در همان روز اول فرار از خانه با خانم مسنی آشنا شدم، از حال آشفته ام فهمید فراریم و بی مقدمه گفت: اگر می خواهی در این شهر جای خواب داشته باشی باید برایم موادبفروشی.
از آنجایی که دیگر هیچ سرپناهی برای زندگی نداشتم و فکر می کردم که موادفردشی بهتر از خودفروشی می باشد قبول کردم و همراه آن خانم رفتم.
خیلی زود فهمیدم که با این کارم همه هستی ام را باخته ام، چون آن خانم بعد از چند روز لباسهای آن چنانی و مقداری لوازم آرایش برایم آورد و گفت: آماده شو می خواهم تو را ببرم به یک مهمانی، شاید پسندت کنند، من دیگر نمی توانم خرج تو را بدهم، مهمانی که چه عرض کنم، نمی دانم اسمش را چه بگذارم، فقط می دانم تمامی آنها مست بودند و ....
من به خاطر سخت گیری های بیجای خانواده و عشق به آزادی همه چیزم را باختم.

داستان واقعی بر اساس پرونده های موجود در کلانتری ۱۱ شهید چمران یزد

منبع: پایگاه خبری پلیس