شناسه : 36297012
یادداشت؛


#مدافعان_حرم، مدافعان #امنیت من و تو در همین نزدیکی؛ آرامشی که در سخنانش بود، الگویی از #شهادت که در ذهنش نقش بسته بود غیر قابل تغییر، تسخیر و نفوذ ناپذیر بود؛ اگر بگویم حسودیم شد دروغ نگفتم که در ذهنم لحظه ای به حرم حضرت زینب (س) نیز پر کشیدم.

به گزارش صبح بافق؛ مدافعان حرم، مدافعان امنیت این مملکت در همین نزدیکی / شاید روزی مدافع حرم شوم.

#مدافعان_حرم، مدافعان #امنیت من و تو در همین نزدیکی؛ آرامشی که در سخنانش بود، الگویی از #شهادت که در ذهنش نقش بسته بود غیر قابل تغییر، تسخیر و نفوذ ناپذیر بود؛ اگر بگویم حسودیم شد دروغ نگفتم که در ذهنم لحظه ای به حرم حضرت زینب (س) نیز پر کشیدم.
با مدافعان حرم که هم کلام می شوی از زندگی خودت، اهداف کوچک و حقیرت، ارزشهای بی ارزشت، وجود بی وجدانت خجالت میکشی، خودت را بکشی نمی توانی تسخیرشان کنی، درکشان کاری بس دشوار است، آرمانهایشان متفاوت و بزرگ، اصلا آرمانی که قرار باشد با تقدیم جانت حفظ کنی زیباست، هر چه می خواهد باشد حتما مقدس است، مگر می شود عشق بازی با معشوق مقدس نباشد.
انگار دلهایشان به یکدیگر راه دارد، انگار شبکه ای فرا زمینی در حال یافتن یکدیگرند تا به محفل جشن و بزم و عیش بازی با معشوق دعوت شوند تا حیات را به سخره بگیرند، لیاقتی وصف ناشدنی که هرگز در ذهنهای آلوده به دنیای ما نمی گنجد.
ذهنها بر اساس مغناطیس قطب عالم امکان کوک شده، چه می شود کرد آرمان، استقلال و امنیت هزینه دارد، هزینه ای که با رویشهای زیبا و نورانی از جنس مدافعان حرم این انقلاب پوشش داده می شود و آن به قیمت خون پاکترین انسانهایی که در خلوت خود هر چه دنی است از خود زدوده و از نگاه آنها #شهادت لیاقت می خواهد و باید برای شهادت نیز جنگید.
#تقدیم_به_دوستان_مدافع_حرمم
 روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بود است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علوی است یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار به هم در شکنم
علیرضا زارع