بابای دوستم بازیچه بود قسمت اول
بابای دوستم بازیچه بود قسمت اول
پدرش بیکار بود مثل پدر من.همسایه بودیم .دار و ندارمان را با هم تقسیم میکردیم.در شادی ها و در غم ها با هم شریک بودیم.پدرانمان دنبال کار میگشتند.تا اینکه...

صبح بافق؛

پدرش بیکار بود مثل پدر من.همسایه بودیم .دار و ندارمان را با هم تقسیم میکردیم.در شادی ها و در غم ها با هم شریک بودیم.پدرانمان دنبال کار میگشتند.تا اینکه قضای روزگار زد و از اقوام همسایه ما رییس شرکت خاکپاشو شد.شرکت خاک پاشو در شهر غریب ما خیلی پول داشت تا آنجا که در سرویس های بهداشتی شهرمان آفتابه طلا بود و با قفل آنها را به شیر آب بسته بودند تا دزدان اغیار ندزدند.
بابای دوستم به واسطه مدیر شدن قوم و خیششان به شرکت خاکپاشو رفت و پدر من همچنان بیکار.یک شب به خاطر کار جدید همسایه ولیمه دعوت شدیم خانه شان.
سفره رنگین.ژله.دسر قبل و بعد غذا.پدر و مادرم مدام جلوی من سرخ و سفید میشدند و عرق میریختند.نمیدانستم چه شده است نکند انگار نمیتوانند ببینند همسایه مان کار خوب پیدا کرده است شاید هم سفره رنگین آنها را جلوی من شرمنده میکرد که بعدا فهمیدم علت را.
تا اینکه یک روز پدرم به همسایه رو زد و گفت تو که کوپن پَر داری بگو برای من هم کاری جور کند.من نمیدانستم کوپن پر چیه تا اینکه فهمیدم همان پارتی هست.یعنی عرضه ای نداشته باشی سواد و تخصصی نداشته باشی و کار خوب برایت پیدا شود‌.البته پدر من مهندس برق بود و در محله از کارش راضی بودند.
یک روز پدرم خوشحال به خانه امد و گفت کار جور شد.من هم ناگهان از جلوی چشمانم دوچرخه ،موتور بی کلاچ،خانه ویلایی ،خانه در یزد و ماشین مخصوص مسافرت و حتی جعبه مداد رنگی از همه نوع گذشت.چون دوستم از وقتی بابایش که همسایه ما بود به معدن خاکپاشو رفت زود به زود اینها را می خرید.

ادامه دارد…