خواب دیدم خسته ام…درمانده ام…از پا افتاده ام…فرسوده ام…بی طاقتم…وامانده رفتنم و جامانده از همه…
خواب دیدم خسته ام…درمانده ام…از پا افتاده ام…فرسوده ام…بی طاقتم…وامانده رفتنم و جامانده از همه…
وجودم سراسر درد و غم بود دیو پلیدی چون مار غاشیه هفت رنگ وخوش خط و خال و دلفریب، جلوه مینمود اما در پشت این نقاب پر رنگ و نگار، نفس چون موجودی خبیث و وحشت آفرین مستور بود که به دور قلبم چنبر زده بود.

صبح بافق؛

 

خواب دیدم خسته ام…درمانده ام…از پا افتاده ام…فرسوده ام…بی طاقتم…وامانده رفتنم و جامانده از همه…

 

وجودم سراسر درد و غم بود دیو پلیدی چون مار غاشیه هفت رنگ وخوش خط و خال و دلفریب، جلوه مینمود اما در پشت این نقاب پر رنگ و نگار، نفس چون موجودی خبیث و وحشت آفرین مستور بود که به دور قلبم چنبر زده بود و هر لحظه حلقه انحصار را تنگ و تنگ تر میکرد…گویا نفس چون مرکبی وحشیانه و هراسان به این سو و آن سو سرکشی میکرد …خواستم از دستش بگریزم اما ناگهان نیش زهرآلود خود را بر غرفه دل فرونمود و زهر نگون بختی و مرگ را به دل، این خانه حیات آدمی تزریق کرد…‌

زهر چون بذری بود که با هر نفس من میرویید و میرویید…جان میگرفت و جان میگرفت..تنومندتر و تنومندتر میشد…شاخ و برگش چون تیر آبنوس تاروپود وجودم را میشکافت و هر لحظه بران تر به قصد هلاکت در سرسرای وجود “جان” را جستجو مینمود…

شاخ و برگش چون چوب آبنوس سخت و محکم بودند و استخوانهایم را میشکستند و میشکستند…در بازار شام افکار پریشانم تنها به دنبال معجزه میگشتم…

نمیدانم آخرین بار کجا گذاشته بودمش…گنجه اندیشه را زیر و رو کردم نبود که نبود…گویی گوهر معجزه چون در غلطان باران در دل خشک و چاک چاک کویر نفوذکرده است و انگار هیچ وقت پا به عرصه هستی نگذاشته بوده است…

دیگر تمام وجودم را زهر نابودی فراگرفته بود…ریسمان امیدم از هرکس و ناکسی گسسته شده بود…نفسم به شماره افتاده و گویا “جان” تسلیمِ فنا و تباهی شده بود…چشمانم را بستم دُرِ سرشک گونه یِ اشک از چشمانم چون گوهری روی گونه ام غلتید گویا تمام وجودم،در دیگ نیستی و فنا غرق شد..لحظه ای دردتمام وجودم را فراگرفت.. انگار وجدان ، چون مَلَکی بود که بر روح من که چونان دریایی مواج و متلاطم بود عذاب نازل میکرد…پشیمان بودم از آن زندگی فلاکت بار از آن همه خبط وخطا که چون حجابی بر چشم وچون زنگاری بر آینه دل جا خوش کرده بود و مانع از رسیدن نورحق به گنجینه دل میشد …در همین حال که خودرا از گذشته خویش سرزنش میکردم و مورد عتاب و شماتت ها و محکمه های نفس بودم،شمیم خوشی در آسمان آبی رنگ ضمیر پراکنده شد…عطر،مدهوش کننده بود…ناگاه آسمان آبی رنگ چون جنگلی سبز رنگ و زمردفام شد که با طلا آذین بسته شده بود و فرشته ها آن بیشه را با اشک چشمان خود تطهیر میکردند و دسته دسته گلهای بهشتی را برسر آن جنگلزار فرو میریختند…چشمانم چون گوی سرگردان اطراف را برانداز میکردند…همین که مجذوب جاذبه این منظره بودم در دست خود سنگینی گوهر معجزه را که مدت زیادی بود از نظرم ناپیداشده بود احساس کردم…گوهر چون خورشید میدرخشید و پرنور بود…در فکر روشنی عجیب گوهر بودم که ناگهان آهویی تیز پا از کنارم چون تیرِی که ازکمان رها شده باشد، باد پا و برق آسا دوید…آهو از چیزی هراسان بود میتوانستم ترس را از چشمانش بفهمم…قلب آهو چون گنجشکی سراسیمه به قفس دل میکوبید…گویی از چیزی هراسیده بود که این چنین سرگردان و وحشت زده میدوید و میدوید… ناگهان اندیشه ام چون قالیچه ای سحرآمیز به سمت گذشته خودم پرواز کرد…این آهو نیز همچون من از صیاد فنا و نابودی میگریزد اما حیران است و تنها،دل خسته است و دل مرده…دیگر پناهی ندارد..گویا به بن بست حیات رسیده است ..دیگر امیدی ندارد…در پیش روی او مرگ انتظارش را میکشد و چشم به راه است…اما در اوج شب که غبار سیاهی و تاریکی هردلی را مایوس و ناامید میکند،خورشید درخشان طلوع میکند و پرتوی مهرش همگان را از خرد و کلان گرفته تا ظالم و مظلوم نوازش میکند…

.

غزال تیزپا ناگاه کنار مردی نورانی آرام گرفت گویی هرگز از چیزی هراس نداشته و هرگز ترسی خاطرش را نیازرده بود…مرد بسیار نورانی بود و چهره ای درخشان داشت به گونه ای که خورشید از شدت شرم مقابل چهره تابناک این مرد با گوشه آستین چهره خویش را پوشانده بود…پیشانی بلندی داشت با ابروانی کشیده و به سیاهی شب ، که چون طرحی زیبا بر بومی نقره وش جاخوش کرده بود…دندانهایی داشت که در آن لبخند چون مروارید،نقره گون،درخشان،زیبا و چشم نواز جلوه مینمود…و اما چشمانش…از چشمانش همیندبس که بگویم مهربانی و لطف را میشد حتی از چشمانش خواند…بیهوده نگفته اند کز از همان برون تراود که دراوست…قدی رعنا و بازوانی محکم داشت گویی یلی از یلان ویا پهلوانی از میان پهلوانان بود… عبایی زمردفام برتن داشت و دستار سفید و بلندی روی سر داشت که بخشی از آن دستار روی شانه اش همچون نهری جاری بود…مجذوب جاذبه این بزرگمرد بودم که ناگاه صدای مهربانش مرا به خود آورد آنچنان مسحور چهره اش شده بودم که متوجه نشده بودم که او جلو آمده دستش را بر شانه ام گذاشته بود و با عطوفت به چهره ام نگاه میکرد…او با نگاه پر از لطف و طهارتش مرا از گناهان پاک نمود…به او نگاه میکردم و در دل با او سخن میگفتم صدایی از جنس آسمان داشت انگار تکه ای از وجود مبارک الله را در کنار خود احساس میکردم…ناگهان زبانم بی اذن من شروع کرد به سخنوری:

ای رئوف تو که ضامن این غزال شدی تا صیاد فنا و جهالت صیدش نکند،در این روزگار که سراسر پر است از فریب و طعمه ی ابلیس پر تلبیس، ضامن من نیز باش تا در دام لغزش و خطا اسیر نشوم و با جهالت راهی سَرایی دیگر نشوم…اصلا تا عمر دارم در اینجا کنارت میمانم تا فقط نگاه پر لطف تو برمن چون خورشید بتابد…زانو زدم و چنگ به دامنش زدم و اشک از چشمانم سرازیر شد…هر قطره اشک من چون طلا روی زمین جاری میشد…فرشتگان اشک هایم را کنار میزدند… مردِ مهر ورز نشست با کلام رسای خود گفت دیگر اندوه گذشته را به دستان پرتوان فراموشی بسپار چراکه تو از سوی حضرت حق بخشوده شده ای..آن قطره سرشک تو چون دریایی بود برای تطهیر تو از ناپاکی گناهان..همان قطره اشک تورا نجات داد…

در حال گویی امید چون گردی طلایی بر تمام وجودم نشست…قلبم شروع به تپیدن کرد و نفس در تمام کالبد من جاری شد…دستانم را گرفت‌و‌گفت تو تا ابد مهمان خانه ما هستی…هیچ دستی نیست که در خانه مارا بکوبد اما دست خالی و بی بهره مارا ترک کند….و مرا با عطوفت به خانه اش مشایعت کرد…خانه اش روی ابرهای مخملی در بالاترین لایه آسمان (جایی نزدیک به خدا) قرارداشت که راهرویی پر از نور به زمین داشت…وقتی به زمین نگاه کردم صحن و سرایی را دیدم افراد زیادی به آنجا رجوع میکردند و هییچ کدام بدون سوغات و چشم روشنی آنجا را ترک نمیکردند…همگی خوشحال بودند و مسرور…

.

پلکهایم را به سختی گشودم خودم را مقابل پنجره ای نقره گون و فولادین که پارچه هایی به رنگ خضرا بر آن جاخوش کرده بودند، دیدم…کمی چشمانم را بر صحن و سرای آینه کاری و کاشی کاری شده سُراندم چشمانم روی گنبدی نورانی متوقف شدند…چقدر درخشان و تابان بود…خورشید دست روی قلبش گذاشته بود احترام میکرد…ابرها به همراه پرندگان دور گنبد طلایی رنگ طواف میکردند…گل های افتابگردان به سمت حرم به رسم احترام خم شده بودند و تعظیم میکردند…آینه ها تنها نور حق در دلشان جاری بود.‌‌..چلچراغ ها زیرلب ذکر یا رضا میگفتند…ملائک صحن و سرا را با گلاب آب و جارو میکردند…ذکر و تسبیح خدا جاری بود…درودیوارها دعا میخواندند و من نیز به همراه خادمان اذن ورود را چون نغمه ای زیرلب و با تمام جوهره وجود خواندم …ناگاه به یاد ان مرد نورانی و آن خواب عجیب افتادم…به ناگاه همان بوی خوش را از ضریحی نورانی استشمام نمودم…

مردمک چشمم سر را فروانداخته بود و در دامان اشک غوطه ور شد ناگهان ذکر یا شمس الشموس بر زبانم جاری شد…گفتم یا غریب الغربا دستانم دخیل است به پنجره فولادت دستانم را هرگز رها نکن که از قعرِ چاهِ فنا و نابودی به صدرِ سعادت و عزت و قرب در بهشت های پهناور خدا اوج بگیرم…

.

.